آغاز جنگ و مؤلفه زمان: تأملی درباره جنگ ایران، آمریکا و اسرائیل و سناریوهای ازسرگیری درگیری‌ها

محسن عوضوردی
کارشناسی ارشد روابط بین‌الملل، دانشگاه فردوسی مشهد

توقف جنگ چهل ‌روزه ایران، آمریکا و اسرائیل در پی توافق اسلام‌آباد -حتی اگر آمریکا به آن پایبند می‌ماند- را نمی‌توان لزوما به معنای پایان منازعه تلقی کرد. از منظر تحلیل راهبردی، میان توقف عملیات نظامی و خاتمه پایدار جنگ تفاوتی اساسی وجود دارد؛ اولی می‌تواند محصول محاسبات موقت طرفین باشد، درحالی‌که دومی مستلزم شکل‌گیری ترتیبات سیاسی و امنیتی نسبتا باثباتی است که انگیزه ازسرگیری درگیری را کاهش دهد. بر این اساس، حتی چنانچه توافق اسلام‌آباد به آتش‌بس موقت محدود می‌ماند (که نماند) و اختلافات بنیادین میان طرفین همچنان حل ‌نشده، بازگشت به رویارویی نظامی را نمی‌شد منتفی دانست. تداوم اختلاف بر سر برنامه هسته‌ای و توان موشکی ایران، نقش منطقه‌ای، امنیت اسرائیل و ترتیبات حضور نظامی آمریکا در خاورمیانه، نشان می‌دهد که توقف جنگ الزاما به معنای رفع علل شکل‌گیری آن نیست. افزون بر این، تهران و واشنگتن همچنان با مسیله‌ای اساسی مواجه‌اند: هر دو طرف باید نسبت میان هزینه‌های ادامه جنگ، دستاوردهای احتمالی آن و شرایط مطلوب خود برای خروج از بحران را بازتعریف کنند. از این منظر، مسیله اصلی دیگر صرفا احتمال وقوع دور دیگری از درگیری نیست، بلکه زمان‌بندی آن و عواملی است که می‌توانند محاسبات راهبردی طرفین را به سود جنگ یا تداوم آتش‌بس تغییر دهند.

چند متغیر ساختاری و سیاسی، احتمال تداوم منازعه را تقویت می‌کنند. نخست، اهداف اعلام‌شده آمریکا درباره محدودسازی برنامه هسته‌ای و موشکی ایران و تغییر رفتار منطقه‌ای جمهوری اسلامی، دست‌کم در سطح گفتمانی، با مواضع تهران درباره حفظ ظرفیت‌های بازدارندگی و استقلال راهبردی خود در تعارض قرار دارند. دوم، ایران برای پذیرش توافقی که آن را مغایر با منافع امنیتی یا جایگاه سیاسی خود بداند، محدودیت‌های جدی دارد و هرگونه مذاکره را در چارچوب موازنه قدرت و تضمین‌های متقابل ارزیابی می‌کند. سوم، استمرار حضور و آمادگی نظامی آمریکا در منطقه، در صورت تایید شواهد عملیاتی، می‌تواند نشانه حفظ گزینه نظامی در محاسبات واشنگتن باشد، هرچند حضور نظامی به ‌تنهایی اثبات‌ کننده تصمیم قطعی برای حمله نیست. چهارم، موقعیت راهبردی تنگه هرمز و ظرفیت ایران برای اثرگذاری بر امنیت انرژی و تجارت دریایی، همچنان یکی از متغیرهای مهم محاسبات دو طرف است؛ اهرمی که استفاده از آن می‌تواند هزینه‌های اقتصادی و سیاسی بحران را افزایش دهد، اما هم‌زمان ممکن است واکنش‌های شدیدتر نظامی و بین‌المللی را نیز در پی داشته باشد. پنجم، دولت آمریکا با مسیله اعتبار سیاسی و نحوه صورت‌بندی نتیجه جنگ مواجه است؛ مسیله‌ای که می‌تواند بر تصمیم‌گیری درباره ادامه فشار یا خروج از منازعه اثر بگذارد. در سوی دیگر، محاسبات امنیتی اسرائیل و ارزیابی رهبران آن از میزان تضعیف توانمندی‌های ایران نیز اهمیت تعیین‌کننده‌ای دارد. بااین‌حال، از این مجموعه متغیرها نمی‌توان به‌تنهایی نتیجه گرفت که ازسرگیری جنگ قطعی است؛ استنتاج دقیق‌تر آن است که تا زمانی که شکاف میان اهداف سیاسی طرفین و ترتیبات موجود پابرجا باشد، خطر بازگشت به درگیری همچنان جدی خواهد بود.

با وجود این زمینه‌های تنش‌زا، ازسرگیری فوری حملات لزوما با منافع کوتاه‌مدت طرفین سازگار نیست. تعویق عملیات می‌تواند فرصتی برای بازسازی ظرفیت‌های نظامی، ارزیابی نقاط قوت و ضعف درگیری پیشین، تنظیم مجدد آرایش نیروها و هماهنگی با شرکای منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای فراهم کند. در سطح سیاسی نیز وقفه نظامی به دولت‌ها امکان می‌دهد تا ائتلاف‌های خود را تقویت کنند، هزینه‌های اقتصادی و دیپلماتیک ادامه جنگ را بسنجند و زمینه‌های لازم برای مدیریت واکنش‌های داخلی و بین‌المللی را فراهم آورند. هم‌زمان، فشارهای اقتصادی ناشی از محدودیت‌های تجاری، اختلال در صادرات انرژی و احتمال تشدید محاصره‌های دریایی و هوایی، در صورت تحقق، می‌تواند بر ظرفیت تاب‌آوری ایران اثر بگذارد؛ هرچند میزان تأثیرگذاری این فشارها به توان سازگاری اقتصادی، مسیرهای جایگزین تجارت و حمایت شرکای خارجی وابسته خواهد بود. همچنین، تحولات سایر جبهه‌های منطقه‌ای و میزان هماهنگی میان بازیگران درگیر می‌تواند در تعیین زمان و دامنه دور بعدی تنش مؤثر باشد. در این چارچوب، زمان صرفا یک متغیر تقویمی نیست، بلکه منبعی راهبردی است که طرفین می‌کوشند از طریق آن، شرایط مطلوب‌تری برای مذاکره یا اقدام نظامی ایجاد کنند. بنابراین، وقفه پس از توافق اسلام‌آباد را باید نه الزاماً مقدمه حمله‌ای قریب‌الوقوع، بلکه دوره‌ای برای بازتنظیم محاسبات و سنجش امکان دستیابی به اهداف سیاسی با هزینه‌ای کمتر از ادامه مستقیم جنگ دانست.

بر مبنای این ملاحظات، دو سناریوی اصلی درباره زمان احتمالی ازسرگیری درگیری‌ها قابل طرح است: آغاز حملات پس از انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره آمریکا یا ازسرگیری جنگ پیش از برگزاری آن. در سناریوی نخست، ملاحظات انتخاباتی می‌تواند دولت دونالد ترامپ را به پرهیز از تشدید نظامی در کوتاه‌ مدت سوق دهد. افزایش قیمت انرژی، فشار بر مصرف‌کنندگان آمریکایی و احتمال انتقال نارضایتی اقتصادی به رفتار انتخاباتی، از جمله عواملی است که ممکن است هزینه سیاسی جنگ را برای جمهوری‌خواهان افزایش دهد. بااین‌حال، اثرگذاری این متغیرها نه خودکار است و نه مستقل از سایر عوامل عمل می‌کند. افزایش قیمت انرژی زمانی به هزینه انتخاباتی مؤثری تبدیل می‌شود که افکار عمومی مسیولیت آن را متوجه دولت مستقر بداند و مخالفان سیاسی نیز بتوانند این برداشت را به مطالبه‌ای انتخاباتی تبدیل کنند. افزون بر این، تداوم وضعیت پرتنش، بدون دستیابی به توافقی معتبر، لزوما به کاهش قیمت انرژی منجر نمی‌شود و حتی ممکن است نااطمینانی بازارها را تشدید کند. دولت آمریکا نیز می‌تواند از ابزارهای اقتصادی، ارتباطات سیاسی و برجسته‌سازی تهدیدهای امنیتی برای کاهش فشار افکار عمومی بهره بگیرد؛ هرچند میزان موفقیت چنین اقداماتی به شرایط اقتصادی و ادراک جامعه از عملکرد دولت وابسته است. از این رو، ملاحظات انتخاباتی می‌تواند انگیزه‌ای برای تعویق عملیات باشد، اما به‌تنهایی برای پیش‌بینی قطعی زمان حمله کفایت نمی‌کند. در این سناریو، اگر هزینه‌های سیاسی و اقتصادی تشدید جنگ برای واشنگتن بیش از منافع مورد انتظار آن ارزیابی شود، حفظ آتش‌بس تا پس از انتخابات و بازنگری در گزینه‌های نظامی می‌تواند انتخابی عقلانی باشد.

سناریوی دوم، ازسرگیری درگیری‌ها پیش از انتخابات میان‌دوره‌ای است؛ احتمالی که می‌تواند از مسیرهای متفاوتی تحقق یابد. یک مسیر، تشدید تنش در نتیجه محاسبات متقابل تهران و واشنگتن است. اگر تصمیم‌گیران ایرانی بر این ارزیابی تکیه کنند که افزایش هزینه‌های اقتصادی و امنیتی جنگ برای آمریکا، موقعیت انتخاباتی جمهوری‌خواهان را تضعیف می‌کند، ممکن است به اقداماتی روی آورند که از نگاه آنان بازدارنده یا اهرم‌ساز باشد؛ بااین‌حال، چنین محاسبه‌ای می‌تواند نتیجه معکوس داشته باشد و به دولت آمریکا امکان دهد تشدید تنش را به‌عنوان شاهدی بر ضرورت پاسخ نظامی معرفی کند. مسیر دوم، وقوع اقدام تحریک‌آمیز یا حادثه‌ای امنیتی است که زنجیره‌ای از واکنش‌های متقابل را فعال کند و کنترل بحران را از دست طرفین خارج سازد. در چنین وضعیتی، مسیله اصلی نه لزوماً تصمیم قبلی برای آغاز جنگ، بلکه چگونگی تفسیر حادثه، انتساب مسئولیت و محدودیت‌های سیاسی عقب‌نشینی خواهد بود. مسیر سوم به پیوند میان سیاست داخلی آمریکا، تحولات سیاسی اسرائیل و نقش گروه‌های ذی‌نفوذ در شکل‌دهی به سیاست خارجی واشنگتن مربوط می‌شود. حمایت سیاسی آمریکا از دولت بنیامین نتانیاهو و هم‌پوشانی برخی ترجیحات امنیتی دو دولت می‌تواند بر محاسبات مربوط به زمان و دامنه فشار نظامی اثر بگذارد؛ بااین‌حال، نسبت‌دادن تصمیم احتمالی برای حمله به یک لابی مشخص یا فرض وجود توافقی انتخاباتی در برابر اقدام نظامی، بدون شواهد معتبر، از نظر تحلیلی قابل دفاع نیست. آنچه می‌توان با احتیاط بیشتری مطرح کرد، این است که پیوند میان ملاحظات انتخاباتی، نگرانی‌های امنیتی اسرائیل و تمایل دولت آمریکا به نمایش قدرت ممکن است در برخی شرایط، به‌جای مهار تنش، انگیزه تشدید آن را افزایش دهد. در نتیجه، سناریوی حمله پیش از انتخابات را باید احتمالی مشروط به تغییر محاسبات سیاسی و امنیتی دانست، نه پیامدی اجتناب‌ناپذیر از هم‌زمانی این متغیرها.

 ارزیابی آینده جنگ ایران، آمریکا و اسرائیل مستلزم عبور از پیش‌بینی‌های قطعی و تمرکز بر شاخص‌هایی است که می‌توانند تغییر جهت محاسبات راهبردی را آشکار کنند. جابه‌جایی معنادار نیروها و تجهیزات نظامی، تغییر در سطح آمادگی عملیاتی، افزایش محدودیت‌های دریایی و هوایی، تشدید تهدیدهای رسمی، شکست مسیرهای دیپلماتیک و وقوع حوادث امنیتی در منطقه، در صورت تأیید مستقل و ارزیابی در کنار یکدیگر، می‌توانند به تشخیص افزایش خطر کمک کنند. در مقابل، ایجاد سازوکارهای پایدار برای مدیریت بحران، توافق بر سر ترتیبات امنیتی و کاهش تدریجی اقدامات تنش‌زا می‌تواند احتمال بازگشت به جنگ را محدود سازد. بنابراین، نه می‌توان صرفا بر مبنای فشارهای انتخاباتی آمریکا، حمله پیش از انتخابات را منتفی دانست و نه از تداوم اختلافات راهبردی، وقوع قطعی آن را نتیجه گرفت. اهمیت مؤلفه زمان دقیقا در همین نقطه آشکار می‌شود: زمان آغاز دور بعدی درگیری، در تعامل میان ظرفیت نظامی، هزینه‌های اقتصادی، نیازهای سیاسی، محاسبات بازدارندگی و امکان توافق تعیین خواهد شد. تا زمانی که هیچ‌یک از طرفین به این جمع‌بندی نرسیده باشند که ترتیبات سیاسی موجود منافع اساسی آنان را تأمین می‌کند، آتش‌بس شکننده همچنان در معرض فرسایش خواهد بود. از این منظر، پرسش راهبردی اصلی نه فقط این است که جنگ چه زمانی از سر گرفته می‌شود، بلکه این است که آیا طرفین می‌توانند پیش از آنکه منطق تشدید بر منطق مهار غلبه کند، سازوکاری برای تبدیل توقف نظامی به توافقی پایدار ایجاد کنند یا نه

*انتشار این یادداشت به معنی تأیید یا بیانگر دیدگاه مرکز آینده پژوهی جهان اسلام نیست و مسئولیت صحت و سقم آن به عهده نویسنده است *