برساخت منطقه‌ای خاورمیانه و جایگاه ایران

عباس کاردان پژوهشگر مسائل خاورمیانه

ده‌ها اندیشکده‌، کرسی‌ دانشگاهی، جایزه علمی و میز تخصصی با پسوند یا پیشوند «خاورمیانه» در کشورمان وجود دارند که روی این منطقه تمرکز مطالعاتی داشته و به بررسی جنبه‌های مختلف آن می‌پردازند، اما کمتر کسی پیدا می‌شود ماهیت این حوزه و نسبت آن با منافع ملی ایران را مورد پرسش قرار دهد. گویی همگان خود را محکوم به جبری می‌دانند که تا ابد باید ادامه داشته باشد. توجه به این مسئله به‌ویژه زمانی اهمیت پیدا می‌کند که گروهی حتی به توجیه منافع ملی ایران با درگیر شدن در چالش‌های خاورمیانه نیز می‌پردازند! خاورمیانه‌ای که امروز یک قرن از ساخت آن می‌گذرد را می‌توان از سه بُعد متمایز اما مرتبط بررسی کرد: بُعد جغرافیایی؛ بُعد ژئوپولتیکی؛ و بُعد برساختیِ منطقه‌ای. این تمایز کمک می‌کند تا روشن شود که «خاورمیانه» بیش از آنکه یک واقعیت طبیعی باشد، حاصل فرایندهای تاریخی، گفتمانی و راهبردی قدرت‌های بزرگ است.

از منظر جغرافیایی، آنچه معمولاً ذیل عنوان خاورمیانه قرار می‌گیرد، گستره‌ای است که پس از سقوط امپراتوری عثمانی شکل گرفته و از ایران در شرق تا مراکش در غرب امتداد می‌یابد و ترکیبی از دو حوزه جغرافیایی و متمایز «غرب آسیا» و «شمال آفریقا» را در بر می‌گیرد. به‌هرحال، بر اساس معیارهای جغرافیای طبیعی، منطقه‌ای مستقل به نام «خاورمیانه» قابل تعریف نیست و نمی‌توان هویت جغرافیایی واحدی را برای آن‌ متصور شد. این پهنه نه یک زیرقاره است و نه واجد پیوستگی طبیعی واحد: ایران بخشی از فلات ایران محسوب می‌شود؛ آناتولی یک شبه‌جزیره مستقل است؛ شبه‌جزیره عربستان واحدی جغرافیاییِ مجزا به شمار می‌آید؛ شامات ساختاری مدیترانه‌ای دارد؛ و مصر و سرزمین‌های پس از آن عمدتاً در چارچوب جغرافیای آفریقا تعریف می‌شوند. در نتیجه، هیچ عامل طبیعی مشترکی وجود ندارد که این واحدهای ناهمگون را به‌عنوان یک منطقه جغرافیایی واحد به هم پیوند دهد.در بُعد ژئوپولتیکی، خاورمیانه سازه‌ای برآمده از نیازهای راهبردی قدرت‌های بزرگ بوده است.

این مفهوم در اوایل قرن بیستم و در بستر نگاه اروپامحور بریتانیا و سپس ایالات متحده شکل گرفت؛ نگاهی که جهان را بر اساس نسبت مکانی با مرکز قدرت تعریف می‌کرد. در این چارچوب، خاورمیانه به‌عنوان فضایی راهبردی برای کنترل مسیرهای حیاتی ارتباطی و دریایی، مدیریت منابع انرژی و مهار رقبا معنا یافت. مرزهای این سازه از همان ابتدا سیال و تابع ملاحظات امنیتی و منافع ژئوپولتیکی بود؛ سیالیتی که نشان می‌دهد خاورمیانه در این بُعد، بیش از آنکه یک واقعیت مکانی ثابت باشد، ابزاری تحلیلی و عملیاتی در خدمت سیاست قدرت است.در بُعد برساختی، این سازه ژئوپولتیکی به‌تدریج از طریق گفتمان‌های امنیتی تثبیت شد و خاورمیانه به‌طور مستمر به‌عنوان «منطقه بحران» بازنمایی گردید تا مداخله خارجی، حضور نظامی و نظم‌سازی بیرونی مشروع جلوه داده شود. در این چارچوب، تنوع‌های عمیق تاریخی، تمدنی و جغرافیایی کشورهای واقع در این پهنه در یک بسته امنیتی واحد ادغام شد و منطقه، نه به‌مثابه مجموعه‌ای از جوامع متفاوت، بلکه به‌عنوان یک مسئله دائمی در دستور کار امنیت بین‌الملل فهم شد. ازاین‌رو، خاورمیانه در این بُعد، پیش از آنکه واقعیتی عینی و طبیعی باشد، محصول هم‌زمان قدرت، دانش و گفتمان ژئوپولتیکی است و بنابراین به یک برساخت منطقه‌ای در راستای منافع قدرت‌های بزرگ تبدیل شد.نخستین گام در این برساخت منطقه‌ای، نام‌گذاری است.

به‌کارگیری اصطلاح «خاورمیانه» (Middle East) خود به تولید یک چارچوب ذهنی مشترک انجامیده است؛ چارچوبی که مجموعه‌ای از سرزمین‌های ناهمگون را ذیل یک عنوان واحد گرد می‌آورد و امکان اندیشیدن و سخن گفتن از آن‌ها را به‌مثابه یک «منطقه» فراهم می‌سازد.در گام دوم، این چارچوب ذهنی از طریق فرایند بازنمایی تثبیت می‌شود. رسانه‌ها، ادبیات دانشگاهی و گفتمان‌های سیاست‌گذاری با بازتولید تصویری خاص از خاورمیانه – به‌عنوان فضایی بی‌ثبات، بحران‌خیز یا مسئله‌دار – به شکل‌گیری و تداوم یک تصور منطقه‌ای واحد کمک می‌کنند. در این مرحله، تفاوت‌های تاریخی، فرهنگی و جغرافیایی در پشت یک تصویر کلی و فراگیر پنهان می‌شود و خاورمیانه به‌عنوان یک کل در ذهن مخاطبان داخلی و خارجی جا می‌افتد.فرایند سوم، امنیتی‌سازی است؛ بدین معنا که مسائل و تحولات پراکنده در کشورهای مختلف، در قالب تهدیدهایی مشترک یا به‌هم‌پیوسته تعریف می‌شوند.

در نتیجه، ناامنی در یک نقطه از منطقه به‌عنوان خطری برای کل خاورمیانه بازنمایی می‌شود و منطقه به یک واحد امنیتی یکدست تبدیل می‌گردد. این امنیتی‌سازی نه‌تنها نگاه بیرونی به خاورمیانه را شکل می‌دهد، بلکه نوع کنش و واکنش بازیگران منطقه‌ای را نیز جهت‌دهی می‌کند.بنابراین، خاورمیانه در قالب برساخت منطقه‌ای، بیش از آنکه محصول الزامات طبیعی یا جغرافیایی باشد، نتیجه گفتمان‌ها، سیاست‌ها و تصمیمات قدرت‌های بزرگ – به‌ویژه بریتانیا و آمریکا در قرن بیستم – بوده است. این قدرت‌ها با نام‌گذاری، بازنمایی رسانه‌ای و امنیتی‌سازی، تصویری مشترک از منطقه ارائه دادند و مرزها و چارچوب‌های عملیاتی آن را شکل بخشیدند. از این منظر، خاورمیانه به‌وضوح یک «برساخت ژئوپولیتیکی بیرونی» است که وجودش بر اساس نیازها و منافع قدرت‌های جهانی تثبیت شده است.به‌هرحال، درمورد تأثیر این برساخت بر کشورهای منطقه، نمی‌توان از اثرگذاری جبری سخن گفت، به‌گونه‌ای که کشوری همچون ترکیه، به‌تدریج سیاستی اروپامحور اتخاذ کرد و از ورود به معضلات خاورمیانه خودداری نمود و دوباره در دهه ۱۹۹۰ با تغییر نظام بین‌الملل، در راستای منافع خود رو به خاورمیانه آورد. کشورهای عربی نیز هیچگاه ایران و اسرائیل را در چارچوب هویت خاورمیانه‌ای مدنظر خود تعریف نکردند. مخالفت آن‌ها با تشکیل دولت اسرائیلی در غرب سرزمین‌های عربی و اتخاذ رویکرد ایران‌ستیزی در شرق نیز در همین راستا توجیه‌پذیر است.

البته، در دوران فعلی و تحت فشار آمریکا سعی می‌شود اعراب و اسرائیلی‌ها از نسل حضرت ابراهیم تعریف شده و مبنایی هویتی مشترکی برای آن‌ها درست شود.اما درمورد کشوری مانند ایران، علی‌رغم تفاوت‌های هویتی، زبانی و مذهبی با سایر کشورهای خاورمیانه، به‌نظر می‌رسد برساخت منطقه‌ای قدرت‌های بزرگ نوعی نگاه جبرگرایانه را در دولت‌مردان ایجاد کرده است که راه گریزی را برای خود متصور نمی‌دانند. به‌همین دلیل، جهت‌گیری قطب‌نمای ایران در عرصه سیاست خارجی تا به‌امروز به‌سمت این منطقه بوده و ناخواسته در زمین منافع قدرت‌های بزرگ بازی کرده است؛ در دوره‌ای، ایران می‌بایست بخشی از «کمربند اسلامی» بریتانیا برای مهار شوروی باشد؛ در دوره‌ای دیگر، نقش «ژاندارم منطقه» را برای حفظ امنیت خلیج فارس و مهار اتحاد شوروی به نیابت از ایالات متحده ایفا کند؛ و پس از انقلاب اسلامی، در قالب «قدرتی تجدیدنظرطلب» بازنمایی شود تا استمرار حضور و مداخله قدرت‌های خارجی در منطقه توجیه‌پذیر گردد.

در غیر اینصورت، چه توجیهی دارد که سرنوشت ایران به‌عنوان یک واحد سیاسیِ «ازپیش‌موجود» با پیشینه‌ای چند هزارساله، با سرنوشت کشورهای مصنوعی و مهندسی‌شده این منطقه گره بخورد و ناگزیر در تمامی بحران‌ها و منازعات آن‌ها سهیم شود؟ درکل، خاورمیانه فضایی برساخته است که در آن هم نفوذ و طراحی قدرت‌های بزرگ مؤثر است و هم پذیرش یا مقاومت بازیگران منطقه‌ای می‌تواند بر شکل‌گیری و استمرار آن تأثیر بگذارد. در این میان، برخلاف سایر کشورها، ایران هویت خاورمیانه‌ای نداشته و مانند اسرائیل با خفگی جغرافیایی مواجه نیست که اصرار بر حضور در این منطقه داشته باشد.

دقیقاً به‌همین دلیل می‌تواند برساخت منطقه‌ای قدرت‌های بزرگ را برهم زده و هویت منطقه‌ای خود را با کشورها و مناطق دیگری تعریف کند. این مسئله به‌ویژه در حال حاضر که موجودیت کشورمان در خطر قرار دارد، بیش از هر زمانی ضروری جلوه کرده و نیازمند توجه تدوین‌کنندگان راهبرد کلان می‌باشد.