هژمونی زخمی: آمریکا و بحران نظم در خاورمیانه

نیروانا مهرآیین پژوهشگر جنگ و مخاصمات

آیا خاورمیانه وارد دوران پساآمریکایی شده است؟ این پرسش در نگاه نخست ساده به نظر می‌رسد، اما در واقع به یکی از پیچیده‌ترین مسائل نظری در تحلیل نظم جهانی و منطقه‌ای اشاره دارد. مفهوم «پساآمریکایی» نه به معنای حذف کامل آمریکا از معادلات قدرت، بلکه به معنای تضعیف موقعیت هژمونیک آن و ظهور شرایطی است که در آن ایالات متحده دیگر قادر نیست به‌تنهایی قواعد بازی را تعیین کند. خاورمیانه، به‌عنوان یکی از مهم‌ترین عرصه‌های رقابت قدرت‌های جهانی، نمونه‌ای برجسته از این تحول است. برای فهم این مسئله، باید از سطح رویدادها فراتر رفت و به منطق ساختاری قدرت، مشروعیت و نظم سیاسی در منطقه پرداخت.

پس از پایان جنگ سرد، آمریکا در خاورمیانه به موقعیتی دست یافت که می‌توان آن را نوعی هژمونی نامتقارن توصیف کرد. این هژمونی نه‌تنها بر قدرت نظامی، بلکه بر شبکه‌ای از متحدان منطقه‌ای، کنترل جریان انرژی، نفوذ در نهادهای بین‌المللی و توانایی شکل‌دهی به روایت‌های مسلط سیاسی استوار بود. در دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰، تصور غالب در واشنگتن این بود که خاورمیانه را می‌توان از طریق ترکیبی از مداخله نظامی، مهندسی سیاسی و گسترش مدل لیبرال–دموکراتیک بازسازی کرد. اما تجربه دو دهه اخیر نشان داد که این تصور نه‌تنها ساده‌انگارانه، بلکه از نظر نظری نیز نادرست بوده است.

حمله به افغانستان در سال ۲۰۰۱ و سپس حمله به عراق در سال ۲۰۰۳، نقطه آغاز مرحله‌ای جدید در سیاست آمریکا در خاورمیانه بود. این دو جنگ، که با شعار مبارزه با تروریسم و گسترش دموکراسی توجیه می‌شدند، در واقع آزمایشگاهی برای پروژه هژمونیک آمریکا بودند. در افغانستان، ایالات متحده با هدف نابودی القاعده و سرنگونی طالبان وارد جنگ شد، اما در طول دو دهه حضور نظامی، تلاش برای ایجاد یک دولت مرکزی پایدار، جامعه مدنی فعال و ساختار سیاسی کارآمد، به‌شدت ناکام ماند. فروپاشی سریع دولت مورد حمایت آمریکا در سال ۲۰۲۱ و بازگشت طالبان به قدرت، نه‌تنها شکست یک پروژه نظامی، بلکه شکست یک تصور نظری درباره امکان انتقال مدل‌های سیاسی غربی به جوامع پیچیده و چندلایه خاورمیانه و آسیای مرکزی بود.

در عراق، وضعیت حتی پیچیده‌تر بود. جنگ ۲۰۰۳ نه‌تنها بدون مجوز صریح شورای امنیت سازمان ملل انجام شد، بلکه بر پایه ادعاهایی صورت گرفت که بعدها بی‌اساس بودن آنها آشکار شد. فروپاشی ساختار دولت عراق، انحلال ارتش و نهادهای امنیتی، و جایگزینی آنها با نظم سیاسی شکننده، زمینه‌ساز گسترش خشونت، جنگ داخلی و ظهور بازیگران غیردولتی مسلح شد. در این میان، گروه‌هایی مانند داعش نه به‌عنوان پدیده‌ای تصادفی، بلکه به‌عنوان محصول مستقیم خلأ قدرت و فروپاشی نظم سیاسی شکل گرفتند. نتیجه این روند، نه تثبیت هژمونی آمریکا، بلکه تقویت نفوذ بازیگران رقیب، به‌ویژه ایران، و تضعیف توان آمریکا در کنترل تحولات منطقه‌ای بود.

اما مسئله فقط شکست‌های نظامی نیست. آنچه بیش از همه به تضعیف جایگاه آمریکا در خاورمیانه انجامیده، بحران مشروعیت اخلاقی و حقوقی آن است. ایالات متحده همواره خود را مدافع حقوق بشر، آزادی و نظم مبتنی بر قواعد معرفی کرده است. با این حال، عملکرد عملی آن در خاورمیانه شکافی عمیق میان ادعا و واقعیت ایجاد کرده است. در عراق، تصاویر شکنجه زندانیان در زندان ابوغریب، گزارش‌های مربوط به بازداشت‌های خودسرانه، قتل غیرنظامیان در عملیات نظامی و استفاده گسترده از حملات هوایی در مناطق مسکونی، نه‌تنها افکار عمومی منطقه، بلکه بخش‌هایی از جامعه جهانی را نسبت به سیاست‌های آمریکا بدبین کرد. این موارد را نمی‌توان صرفاً به خطاهای فردی سربازان یا شرایط جنگی نسبت داد؛ بلکه باید آنها را در چارچوب یک منطق ساختاری تحلیل کرد که در آن، امنیت و منافع استراتژیک بر اصول حقوق بشردوستانه اولویت می‌یابد.

در افغانستان نیز، گزارش‌های متعدد از حملات اشتباه به غیرنظامیان، استفاده از زندان‌های مخفی، بازداشت‌های طولانی‌مدت بدون محاکمه و شکنجه، نشان‌دهنده تداوم همان منطق بود. زندان گوانتانامو، به‌عنوان نماد تعلیق حقوقی و اخلاقی، نمونه‌ای آشکار از این وضعیت است؛ فضایی که در آن، افراد بدون محاکمه عادلانه برای سال‌ها بازداشت شدند و اصول بنیادین حقوق بشر به حالت تعلیق درآمد. این وضعیت نه‌تنها مشروعیت آمریکا را در سطح منطقه‌ای، بلکه در سطح جهانی نیز زیر سؤال برد.

در منازعه فلسطین و اسرائیل، مسئله پیچیده‌تر و در عین حال تعیین‌کننده‌تر است. ایالات متحده در طول دهه‌های گذشته، نه‌تنها بزرگ‌ترین حامی نظامی و مالی اسرائیل بوده، بلکه در عرصه دیپلماتیک نیز نقش اصلی را در حمایت از این کشور ایفا کرده است.

در حالی که گزارش‌های متعدد سازمان‌های بین‌المللی، از جمله نهادهای وابسته به سازمان ملل و سازمان‌های حقوق بشری مستقل، از نقض گسترده حقوق فلسطینیان، گسترش شهرک‌سازی، محاصره غزه و استفاده نامتناسب از زور علیه غیرنظامیان خبر داده‌اند، آمریکا در بسیاری از موارد با استفاده از حق وتو یا حمایت سیاسی، مانع از اعمال فشار مؤثر بر اسرائیل شده است. این وضعیت باعث شده که آمریکا در افکار عمومی خاورمیانه نه به‌عنوان میانجی، بلکه به‌عنوان بخشی از مسئله تلقی شود.

نقش آمریکا در جنگ‌های اخیر میان اسرائیل و فلسطین، به‌ویژه در حمایت تسلیحاتی و سیاسی از اسرائیل، بار دیگر این تناقض را آشکار کرده است. در حالی که اصول حقوق بشردوستانه بین‌المللی بر ضرورت تفکیک میان اهداف نظامی و غیرنظامیان تأکید دارد، حجم تلفات غیرنظامیان در غزه و تخریب گسترده زیرساخت‌های شهری، پرسش‌های جدی درباره مسئولیت اخلاقی و حقوقی حامیان این جنگ مطرح کرده است. از این منظر، آمریکا نه‌تنها به‌عنوان قدرتی نظامی، بلکه به‌عنوان قدرتی هنجاری نیز دچار بحران شده است.

با این حال، تحلیل وضعیت کنونی خاورمیانه نشان می‌دهد که تضعیف هژمونی آمریکا به معنای خروج کامل آن از منطقه نیست. آمریکا همچنان شبکه گسترده‌ای از پایگاه‌های نظامی در خلیج فارس، عراق، سوریه و سایر نقاط منطقه دارد. روابط استراتژیک آن با کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، به‌ویژه عربستان سعودی و امارات متحده عربی، همچنان یکی از ستون‌های نظم امنیتی منطقه است. همچنین، دلار آمریکا و نظام مالی جهانی همچنان ابزارهای قدرتمندی برای اعمال نفوذ اقتصادی و سیاسی هستند. بنابراین، سخن گفتن از «پایان حضور آمریکا» بیشتر به یک گزاره ایدئولوژیک شباهت دارد تا یک تحلیل واقع‌گرایانه.

آنچه در حال وقوع است، بیشتر به یک تحول در شکل و کیفیت قدرت آمریکا شباهت دارد تا زوال کامل آن. در دهه‌های گذشته، آمریکا قادر بود با ترکیبی از قدرت نظامی، اقتصادی و هنجاری، نظم منطقه‌ای را تا حد زیادی کنترل کند. اما امروز، این توانایی به‌شدت محدود شده است. روسیه با مداخله نظامی در سوریه نشان داد که می‌تواند معادلات میدانی را بدون هماهنگی با آمریکا تغییر دهد. چین با گسترش نفوذ اقتصادی و دیپلماتیک خود، به‌ویژه در حوزه انرژی و زیرساخت، به بازیگری تبدیل شده که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. توافق میان ایران و عربستان سعودی با میانجی‌گری چین، نمونه‌ای از این تحول است؛ توافقی که نشان داد آمریکا دیگر تنها میانجی معتبر در منازعات منطقه‌ای نیست.

در سطح منطقه‌ای نیز، قدرت‌های میانی مانند ایران، ترکیه و عربستان سعودی نقش فعال‌تری در شکل‌دهی به نظم منطقه‌ای ایفا می‌کنند. ایران با شبکه‌ای از بازیگران غیردولتی و دولتی، از لبنان تا عراق و یمن، توانسته است نفوذ خود را گسترش دهد. ترکیه با ترکیبی از قدرت نظامی، اقتصادی و فرهنگی، به‌ویژه در سوریه، عراق و قفقاز، به بازیگری مستقل تبدیل شده است. عربستان سعودی نیز تلاش می‌کند با سیاست‌های جدید اقتصادی و دیپلماتیک، از وابستگی مطلق به آمریکا فاصله بگیرد. این تحولات نشان‌دهنده شکل‌گیری نوعی چندقطبی محدود در خاورمیانه است.

اما پرسش اصلی همچنان باقی است: آیا این تحولات را می‌توان به‌عنوان ورود خاورمیانه به دوران پساآمریکایی تفسیر کرد؟ پاسخ به این پرسش نیازمند تمایز میان دو سطح تحلیل است. در سطح قدرت سخت، آمریکا همچنان یکی از قدرتمندترین بازیگران نظامی در منطقه است. در سطح اقتصادی، همچنان نقش تعیین‌کننده‌ای در بازار انرژی و نظام مالی جهانی دارد. اما در سطح مشروعیت و توان هژمونیک، وضعیت به‌مراتب پیچیده‌تر است. آمریکا دیگر قادر نیست روایت مسلط خود را بدون چالش در منطقه تثبیت کند. روایت‌های جایگزین، چه از سوی قدرت‌های رقیب و چه از سوی جنبش‌های اجتماعی و سیاسی منطقه، به‌شدت گسترش یافته‌اند.

از این منظر، خاورمیانه را نمی‌توان وارد دوران «پساآمریکایی» به معنای دقیق کلمه دانست، بلکه باید از ورود آن به دوران «پساهژمونیک آمریکایی» سخن گفت. در این دوران، آمریکا همچنان حضور دارد، اما دیگر قادر نیست به‌تنهایی قواعد بازی را تعیین کند. نظم منطقه‌ای نه بر اساس یک مرکز قدرت واحد، بلکه بر اساس رقابت میان چندین مرکز قدرت شکل می‌گیرد. این وضعیت نه‌تنها به افزایش بی‌ثباتی، بلکه به پیچیده‌تر شدن منازعات منطقه‌ای نیز انجامیده است.

نکته مهم این است که بحران هژمونی آمریکا در خاورمیانه صرفاً نتیجه شکست‌های نظامی یا ظهور قدرت‌های رقیب نیست، بلکه ریشه در تناقضی عمیق میان ادعای هنجاری و عملکرد عملی آن دارد. تا زمانی که آمریکا نتواند این شکاف را ترمیم کند، حتی حفظ برتری نظامی نیز قادر نخواهد بود جایگاه هژمونیک آن را بازسازی کند. خاورمیانه امروز نه صحنه خروج آمریکا، بلکه صحنه افول تدریجی قدرت هژمونیک آن است؛ افولی که نه ناگهانی، بلکه تدریجی، چندلایه و ساختاری است.

در نهایت، پرسش از ورود خاورمیانه به دوران پساآمریکایی را باید نه به‌عنوان یک گزاره قطعی، بلکه به‌عنوان یک روند تاریخی فهم کرد. این روند هنوز به پایان نرسیده است. آمریکا همچنان بازیگری تعیین‌کننده است، اما دیگر تنها بازیگر نیست. نظم منطقه‌ای در حال گذار است، اما مقصد این گذار هنوز روشن نیست. خاورمیانه امروز در وضعیتی میان هژمونی و چندقطبی، میان سلطه و رقابت، و میان نظم و بی‌نظمی قرار دارد؛ وضعیتی که بیش از هر چیز، نشان‌دهنده پایان عصر قطعیت و آغاز عصر عدم‌قطعیت در سیاست منطقه‌ای است.

 دکتر نیروانا مهرآیین

فعال حوزه خاورمیانه