عباس کاردان، پژوهشگر مسائل خاورمیانه
سیاست خارجی ایران در دوران جمهوری اسلامی همواره به مثابه پازلی پیچیده از آرمانهای ایدئولوژیک، محدودیتهای تاریخی و فرصتهای ژئوپلیتیک بوده است. این سیاست را نمیتوان صرفاً محصول تصمیمگیریهای کوتاهمدت یا واکنشهای مقطعی دانست؛ بلکه باید آن را برآیند حافظه تاریخی یک ملت، تجربههای مکرر مداخله خارجی و تلاش برای بازتعریف جایگاه ایران در نظام بینالملل پس از قرنها افول و فشار دانست. در این میان، انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷، با طرح ایده استقلال، عدالت و نفی سلطه، چارچوبی هنجاری برای سیاست خارجی ایران ایجاد کرد که تا امروز نیز اثرات آن باقی مانده است.
در این میان، در دهههای نخست پس از انقلاب، «خاورمیانه عربی» به میدان اصلی کنش خارجی ایران تبدیل شد و مسئله فلسطین و تقابل با اسرائیل و همچنین خلأ قدرت ناشی از ضعف برخی دولتهای عربی، این منطقه را به فضایی مناسب برای بسط نفوذ ایران بدل ساخت. حمایت از بازیگران غیردولتی مانند حزبالله لبنان، حماس و انصارالله یمن نیز به تهران امکان را داد که بدون اتکا به ابزارهای کلاسیک قدرت سخت، در معادلات امنیتی خاورمیانه نقشآفرینی کند.
بههرحال، علیرغم دستاوردهای کوتاهمدت، این الگوی نفوذ در بلندمدت هزینههای قابلتوجهی تولید کرد. امنیتیشدن سیاست خارجی ایران، تشدید بیاعتمادی دولتهای عربی و فراهمشدن زمینه برای ائتلافسازی گسترده غرب علیه تهران، بخشی از پیامدهای این رویکرد بود. در نتیجه، ایران بهتدریج در وضعیتی قرار گرفت که بقای حضور منطقهای آن مستلزم حضور دائمی در بحرانهایی شد که شاید پایانناپذیرند.
در این چارچوب، ایران عملاً در «دام خاورمیانه عربی» گرفتار شد؛ منطقهای که بهطور ساختاری بیثبات، متکثر و مستعد مداخله قدرتهای فرامنطقهای است. تمرکز بیش از حد بر این حوزه، نهتنها منابع اقتصادی و انسانی ایران را فرسوده کرد، بلکه امکان تعریف مسیرهای جایگزین برای افزایش قدرت ملی را نیز محدود ساخت.
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، نقطه عطفی تاریخی و فرصتی کمنظیر برای خروج از این محدودیت ساختاری به شمار میرفت. استقلال کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز، فضایی تازه در پیرامون ایران گشود؛ فضایی که نهتنها از منظر ژئوپلیتیکی، بلکه از نظر فرهنگی، زبانی و تمدنی با ایران پیوند داشت. این مناطق میتوانستند بستری برای شکلگیری یک حوزه نفوذ کمهزینه و پایدار باشند.
ایران در آن مقطع میتوانست با فعالسازی کریدورهای ترانزیتی شمال- جنوب، اتصال بنادر جنوبی به آسیای میانه و ایفای نقش پل ارتباطی میان شرق و غرب، جایگاه اقتصادی و ژئوپلیتیکی خود را تقویت کند. چنین مسیری حتی امکان کاهش اثر تحریمها و متنوعسازی شرکای اقتصادی را فراهم میکرد. با اینحال، این فرصت تاریخی عملاً از دست رفت.
رویکرد ایران برای دولتهای تازهاستقلالیافته و سکولار آسیای مرکزی و قفقاز که نگران ثبات سیاسی خود بوده و نسبت به هرگونه نفوذ خارجی حساس بودند، جذابیتی نداشت. افزون بر آن، ضعف زیرساختهای اقتصادی، ناکارآمدی نظام بانکی و ناتوانی در ارائه مشوقهای ملموس اقتصادی، ایران را در رقابت با بازیگرانی مانند ترکیه و روسیه در موضع ضعف قرار داد. تحریمهای بینالمللی هم دست سیاست خارجی ایران را برای کنش فعال اقتصادی و نهادی بستهتر کرد.
در دهههای بعد، ایران کوشید با طرح «نگاه به شرق» و تعمیق روابط با روسیه و چین، بخشی از این خلأ ژئوپلیتیکی را جبران کند. اما تجربه نشان داد که شرقگرایی صرف، بدون پشتوانه اقتصادی و بدون تنوعبخشی به روابط منطقهای، الزاماً به دستاوردهای راهبردی منجر نمیشود. روسیه و چین، بیش از آنکه شرکای استراتژیک باشند، بازیگرانی عملگرا هستند که منافع خود را در اولویت قرار میدهند و به نظر میرسد در بزنگاهها، حاضر به پرداخت هزینههای سنگین برای ایران نیستند. رفتار گذشته آنها در این زمینه – از رأی مثبت به قطعنامههای ضدایرانی در شورای امنیت تا سکوت اخیرشان در جنگ ۱۲ روزه و لشکرکشی اخیر آمریکا – مؤید این ادعاست.
در همین راستا، تحولات پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و تشدید درگیریهای خاورمیانه، بار دیگر محدودیتهای راهبردی سیاست تمرکز بر «خاورمیانه عربی» را آشکار ساخت. افزایش تنشها، فشارهای اقتصادی و کشیدهشدن ایران به درگیریهای مستقیم یا غیرمستقیم گستردهتر، هزینههای این مسیر را بیش از پیش نمایان کرده است. این وضعیت، بهویژه با سقوط بشار اسد در دسامبر ۲۰۲۴، تشدید شده و اهمیت بازنگری در اولویتهای منطقهای را دوچندان میکند.
بنابراین، ادامه تمرکز بر «خاورمیانه عربی»، در شرایط کنونی، ریسکهای امنیتی، اقتصادی و حتی اجتماعی فزایندهای بههمراه دارد. همانگونه که شاهدیم، این مسیر، بیش از آنکه به تقویت قدرت ملی منجر شود، ایران را در چرخهای از بحرانهای پرهزینه گرفتار کرده که خروج از آن مستلزم پرداخت هزینههای سنگینتری شده است.
از اینرو، شاید زمان آن فرا رسیده باشد که ایران یک «گام به عقب» بردارد؛ گامی که نه نشانه ضعف، بلکه نشانه بلوغ راهبردی است. تقویت اقتصاد داخلی، کاهش شکافهای اجتماعی و بازسازی اجماع ملی، پیششرطهای اساسی هرگونه سیاست خارجی موفق در جهان چندقطبی امروز هستند. بدون پشتوانه اقتصادی و انسجام داخلی، حتی فعالترین دیپلماسی منطقهای نیز به فرسایش منابع و کاهش مشروعیت منجر خواهد شد. تجربه بسیاری از قدرتهای نوظهور نشان میدهد که سیاست خارجی موفق، بیش از هر چیز، بر بنیان توسعه داخلی استوار است.
در این چارچوب، چرخش به سمت «شرق تمدنی» – شامل آسیای مرکزی، قفقاز، افغانستان، پاکستان و هندوستان – و ایجاد یک «خاورمیانه ایرانی» میتواند بدیلی پایدارتر و واقعگرایانهتر باشد. از آنجاییکه این پهنه جغرافیایی بر پایه اشتراکات تاریخی، زبانی، فرهنگی و اقتصادی با ایران پیوند خورده است، میتوان بهجای کنش امنیتی، بر تولید قدرت نرم تمرکز کرد: همکاریهای اقتصادی، دیپلماسی انرژی، پیوندهای دانشگاهی، تعاملات فرهنگی و توسعه زیرساختهای ترانزیتی.
هرچند تحولات چند سال اخیر نشان میدهد که دستگاه سیاست خارجی ایران، دستکم در سطح اجرایی، ضرورت چنین چرخشی را درک کرده و گامهایی در این مسیر برداشته است، اما چالش اصلی آن است که این رویکرد باید به یک «راهبرد کلان نهادینهشده» در حاکمیت تبدیل شود، زیرا هرگونه آزادیعمل مقطعی برای بازگشت به نقشآفرینی پرهزینه در «خاورمیانه عربی»، میتواند این مسیر را مختل کرده و بار دیگر ایران را به نقطه آغاز بازگرداند.
*انتشار این یادداشت به معنی تأیید یا بیانگر دیدگاه مرکز آینده پژوهی جهان اسلام نیست و مسئولیت صحت و سقم آن به عهده نویسنده است *


