مرکز آینده پژوهی جهان اسلام
کتاب “رایحه مرگ” نوشته آیزاک گلدشتاین، متخصص امنیت و اطلاعات اسرائیلیتبار است که بخش عمدهای از زندگی حرفهای خود را در نقشهای مرتبط با امنیت ملی و عملیات بینالمللی گذرانده و پس از بازنشستگی به مشاوره، نوشتن و سخنرانی در حوزه امنیت، راهبرد و جنبه انسانی کار اطلاعاتی روی آورده است. کتاب در شرایطی منتشر شده که پس از جنگ دوازدهروزه در خرداد ۱۴۰۴، معادلات امنیتی منطقه از حالت تعادل راهبردی خارج شده و ایران و اسرائیل در وضعیتی از رویارویی مستقیم و غیرمستقیم قرار گرفتهاند. در چنین بستری، معرفی این کتاب نه یک اقدام صرفاً فرهنگی، بلکه ضرورتی راهبردی است تا پژوهشگران، تصمیمگیران و مخاطبان جدی مسائل امنیتی بتوانند منطق حاکم بر جنگ سایه را که در سکوت، تدریج و انکارپذیری شکل میگیرد، بهتر درک کنند. اهمیت این کتاب در آن است که برخلاف تحلیلهای رایج که بر قدرت نظامی متعارف تمرکز میکنند، نشان میدهد چگونه یک سرویس اطلاعاتی کوچک اما فناورانه میتواند با ترکیب نفوذ انسانی، خرابکاری سایبری، ترور هدفمند، جنگ شناختی و بهرهگیری از شکافهای اجتماعی، به یک دولت آسیب رساند و ابزارهای غیرمستقیم و تدریجی را به اندازه بمباران راهبردی تعیینکننده سازد. لازم بهذکر است مرکز آیندهپژوهی جهان اسلام با توجه به اهمیت روزافزون ادبیات راهبردی و امنیتی در فهم تحولات خاورمیانه معاصر، اقدام به معرفی کتاب رایحه مرگ کرده است و انتشار آن به معنای تایید محتوای کتاب نیست.
نخستین و مهمترین نکتهای که کتاب بر آن تأکید میکند، عبور از پارادایم عملیات تکمحوری به سوی همآمیزی اثرات چنددامنهای است. نویسنده با زبانی روان و ساختاری روایی نشان میدهد که موفقیت در جنگ سایه نه محصول یک ابزار خاص، بلکه نتیجه یک معماری پیچیده است که در آن جنگ سایبری، عملیات روانی، نفوذ انسانی، خرابکاری فیزیکی و فناوریهای نوین مانند هوش مصنوعی و پهپادهای کوچک، همه در خدمت یک هدف راهبردی واحد قرار میگیرند. کتاب با ارائه نمونههایی از عملیات ترکیبی، توضیح میدهد که چگونه یک خرابکاری فیزیکی میتواند زمینهساز یک بحران روانی شود، چگونه یک حمله سایبری میتواند دروازهای برای نفوذ انسانی بگشاید و چگونه یک عملیات اطلاعاتی میتواند به یک کارزار رسانهای و دیپلماتیک تبدیل شود. این نگاه سیستمی، کتاب را به اثری تبدیل میکند که به جای تمرکز بر یک عملیات خاص، منطق حاکم بر کل یک کارزار را آشکار میسازد و به خواننده نشان میدهد که در جنگ سایه، مرز میان ابزارها و دامنهها به طور کامل فرومیریزد و هر اقدام کوچک میتواند بخشی از یک زنجیره بزرگتر باشد که هدف آن نه انهدام یک نقطه، بلکه فلج کردن یک سیستم است. نویسنده در این بخش از کتاب، مفهوم همآمیزی اثرات را نه به عنوان یک تاکتیک، بلکه به عنوان یک دکترین راهبردی معرفی میکند که در آن هر عملیات، حتی اگر در ظاهر محدود و منفرد به نظر برسد، در خدمت یک هدف بزرگتر قرار میگیرد و اثر آن در تعامل با سایر عملیات، چند برابر میشود.
دومین نکته کلیدی کتاب، تأکید بر صبر راهبردی و منطق بازی بلندمدت است. نویسنده توضیح میدهد که چگونه یک منبع انسانی ممکن است سالها پیش از آنکه حتی یک درخواست اطلاعاتی از او شود، پرورش یابد و چگونه یک عملیات ترور یا خرابکاری ممکن است حاصل زنجیرهای از تصمیمات کوچک و بهظاهر بیاهمیت باشد که در آخر به یک نقطه شکست منجر میشود. کتاب نشان میدهد که در جنگ سایه، زمان و حوصله خود به یک سلاح راهبردی تبدیل میشوند و موفقیت نه در نتیجه یک اقدام سریع و قهرمانانه، بلکه در نتیجه سالها آمادهسازی، مشاهده، نفوذ و انتظار به دست میآید. نویسنده با اشاره به فرایند جذب منابع انسانی، از مرحله شناسایی و برقراری ارتباط اولیه تا مرحله آموزش، آزمایش وفاداری و در آخر بهرهبرداری عملیاتی، تصویری از یک بازی طولانی ارائه میدهد که در آن هر گام کوچک، بخشی از یک نقشه بزرگتر است. این رویکرد، کتاب را به اثری تبدیل میکند که نه تنها روشهای عملیاتی، بلکه ذهنیت و فرهنگ سازمانی حاکم بر یک سرویس اطلاعاتی را نیز به نمایش میگذارد؛ فرهنگ صبر، محافظهکاری، انکارپذیری و توجه وسواسگونه به جزئیات که در آخر به یک مزیت راهبردی تبدیل میشود.
سومین نکته، توجه به بعد انسانی و هزینههای اخلاقی و روانی این نوع جنگ است. نویسنده با وجود لحن تحلیلی و گاه فنی، از اشاره به فشارهای روانی بر افسران عملیاتی، سرنوشت منابع محلی که در صورت افشا قربانی میشوند و تبعات حقوقی و بینالمللی ترورهای هدفمند پرهیز نمیکند. کتاب توضیح میدهد که چگونه زندگی در یک هویت جعلی، دروغگویی مداوم، تنهایی عمیق و ترس دائمی از افشا، میتواند به فرسایش روانی، اضطراب مزمن و حتی فروپاشی شخصیتی منجر شود. نویسنده همچنین به این واقعیت تلخ اشاره میکند که منابع محلی، افرادی که به دلایل مالی، ایدئولوژیک یا شخصی با یک سرویس اطلاعاتی همکاری میکنند، در صورت شکست عملیات، نخستین قربانیان هستند و سرنوشت آنها اغلب محاکمههای نمایشی، زندانهای طولانی یا اعدام است. این بعد انسانی، کتاب را از یک متن صرفاً فنی به اثری تبدیل میکند که پیچیدگیهای اخلاقی جنگ پنهان را نیز به نمایش میگذارد و نشان میدهد که پشت هر عملیات موفق، مجموعهای از هزینههای انسانی پنهان قرار دارد که کمتر در گزارشهای رسمی و تحلیلهای راهبردی دیده میشود.
چهارمین موضوع، تأکید بر تغییر ماهیت تهدید پس از عملیات ۲۰۲۵ است. کتاب استدلال میکند که برنامه هستهای ایران دیگر یک مجموعه متمرکز و قابل هدفگیری نیست، بلکه به یک شبکه پراکنده، پنهان و چندلایه تبدیل شده که شناسایی آن نیازمند تغییر پارادایم از جستجوی تأسیسات به کشف الگوهای رفتاری و انسانی است. نویسنده توضیح میدهد که در چنین شرایطی، تمرکز بر دانشگاهها، پژوهشگران، شرکتهای پوششی، جریانهای مالی و الگوهای رفتاری دانشمندان و مدیران، جایگزین تمرکز بر ساختمانها و تأسیسات میشود. این تغییر پارادایم، پیامدهای عمیقی برای فهم جنگ سایه دارد؛ زیرا نشان میدهد که در آینده، نبرد نه بر سر کنترل یک مکان فیزیکی، بلکه بر سر کنترل اطلاعات، انسانها و شبکههای ارتباطی خواهد بود. کتاب در این بخش، تصویری از یک جنگ فراگیر و نامتقارن ارائه میدهد که در آن هر فرد، هر نهاد و هر جریان مالی میتواند به یک هدف یا یک ابزار تبدیل شود و مرز میان غیرنظامی و نظامی، میان دانشمند و سرباز، و میان پژوهش و عملیات، به طور کامل محو میشود.
پنجمین و آخرین نکته محوری کتاب، پرداختن به جنگ شناختی و راهبرد وارونهنمایی (گسلایتینگ) است که در آن هدف نه انهدام فیزیکی، بلکه تخریب توانایی دشمن در تشخیص واقعیت، اعتماد متقابل و تصمیمگیری عقلانی است. نویسنده توضیح میدهد که چگونه یک سرویس اطلاعاتی میتواند با تولید اطلاعات جعلی، ویدئوهای دیپفیک، اسناد ساختگی و شایعات هدفمند، فضایی از پارانویا و بیاعتمادی در درون ساختار قدرت دشمن ایجاد کند و آن را به سمت پاکسازیهای داخلی، خودسانسوری و فلج تصمیمگیری سوق دهد. کتاب نشان میدهد که در این نوع جنگ، هدف نهایی نه نابودی یک فرد یا یک تأسیسات، بلکه تخریب سرمایه اجتماعی، اعتماد نهادی و توانایی یک سیستم برای هماهنگی و اقدام جمعی است. این راهبرد، که نویسنده آن را گسلایتینگ راهبردی مینامد، میتواند به اندازه هر حمله نظامی ویرانگر باشد، زیرا یک سیستم را از درون تهی میکند و آن را در برابر تهدیدهای بیرونی آسیبپذیر میسازد. در مجموع، کتاب رایحه مرگ در بیابان را باید متنی خواند که با وجود لحن گاه اغراقآمیز، تصویری نظاممند از ذهنیت و روششناسی یک سرویس اطلاعاتی ارائه میدهد و ارزش آن نه در جزئیات عملیاتی که همواره محل تردید و انکار است، بلکه در توانایی آن در آشکار ساختن منطق زیربنایی عملیاتی است که در سکوت، تدریج و انکارپذیری، شکل جدیدی از جنگ را در خاورمیانه رقم زده است.


